The Neverhood Chronicles - Post VI

----------------------------------------------------------------------------------------

Ogdilla

(Fifth Part)

----------------------------------------------------------------------------------------

غول به Rod ها لبخند زد و شروع به صحبت كرد. براي speck ها صداي او كند و عميق و ممتد به نظر مي ­آمد. آنها به همديگر نگاه كردند و شانه بالا انداختند. speck ها تصميم گرفتند بروند همان كاري را بكنند كه قبل از آمدن غول داشتند مي ­كردند. وقتي داشتند مي ­رفتند هي برمي ­گشتند عقب و غول را نگاه مي­كردند كه مطمئن شوند كه پايش را بلند نكرده تا آنها را له كند. غول از سر جايش تكان نخورد و همين طور ايستاده بود و تا زماني كه همه ­شان رفتند، لبخندش روي چهره اش باقي ماند.

روز بعد، غول دقيقا همان جايي بود كه آخرين بار speck ها او را رها كردند، با اين تفاوت كه نشسته بود. پس speck ها رفتند دنبال كار روزمره خودشان و هر از گاهي برمي ­گشتند و غول را نگاه مي ­كردند تا مطمئن شوند كه نايستاده. اين وضع، روزها ادامه داشت. عاقبت يك روز غول بلند شد و به دنبال چند تا از speck ها راه افتاد. به نظر مي ­آمد كه غول اين چند روز داشته آنها را حين انجام كارهاي روزانه ­شان تماشا مي­كرده. او هنوز لبخند مي ­زد، ولي نه زياد.

روزها، ماهها، سالها آنها را تماشا مي ­كرد كه از زمين­هايشان مراقبت مي ­كنند، از كاشت تا برداشت.

هنگام درو محصول speckها ديدند كه چقدر لاغرتر شده و نسبت به روز اول چقدر بي ­حال ­تر لبخند مي­زند. وقتي كه داشتند راجع به او صحبت مي­كردند، فهميدند كه هيچكس تا بحال نديده كه او غذا بخورد. چند تا از speckها مقداري غذا فراهم كردند و بردند براي غول. وقتي كه او ديد كه برايش غذا آورده­ اند، وحشت كرد! او بلند شد و در رفت، دور از پادشاهي هاي Rilonate و Rod.

هيچ مدرك رسمي از اينكه آخرين بار چه موقع غول ديده شده يا چه كسي او را ديده، در دست نيست. اما speckهاي اندكي، از هر دو پادشاهي اصرار مي ­ورزيدند كه او را چند سال بعد از زماني كه از پادشاهي Rodها فرار كرد، ديده ­اند، كه صبح زود، داشته به سمت بهشت صعود مي ­كرده.

to be continued...

No comments:

Post a Comment