Showing posts with label افسانه ی گامغزان. Show all posts
Showing posts with label افسانه ی گامغزان. Show all posts

s2e7 - افسانه ی گامغزان


فصل دوم – قسمت هفتم
خیلی بعد
شب آن روز، پس از سخنرانی باشکوه لاشخور آبی، سپخدر در کاخ خود مشغول شاخ بازی با دیوار بود که لاشخور آبی از دستشویی بیرون آمد. هنگامی که چشمم به این صحنه ی رقت بار افتاد از ته دل آهی کشید و به سمت سپخدر رفت. سپخدر تا شاخکش به لاشخور آبی افتاد، پیتیکو پیتیکو به سمت لاشخور آبی دوید و خواست به او شاخ بزند. لاشخور آبی جاخالی داد و سپخدر با کله رفت توی جالباسی و هر دو خندیدند. سرگرمی هر شب آن ها در عرض این سه ماه همین بود. جابر قادری هم بر روی متکایی لم می داد و تماشا میکرد و گاهی نیز برایشان دست می زد.
آن ها سرگرمی های دیگری نیز داشتند. برای مثال صبح ها هر کدامشان زودتر بیدار می شد بر روی بقیه آب جوش میریخت. و یا اینکه ظهرها می رفتند کوهنوردی و وقتی به قله می رسیدند چند حب کریم قورت می دادند و سپس قل میخوردند تا به پایین کوه برسند و در پایان هر کدامشان بیشتر له و کبود میشد به قید قرعه جوایز نفیسی به او اهدا می شد.
سپخدر کله اش خورد به لبه ی دیوار و خیلی درد گرفت.
جابر قادری: "آههههها! این یکیو خوب اومد!"
لاشخور آبی: "خیلی خره نه؟ گنا داره!"
جابر قادری: "کاشکی من جای اون بودم! میخام واقعا بدونم چی توی اون مغز کوچیکش میگذره!"
لاشخور آبی: "هیچی! هویج هم عقلش میرسه که خودشو اینجوری به در و دیوار نکوبه!"
سپخدر: "هه هه! هه هه!"
جابر قادری: "کمبوجیه رو چیکارش کنیم؟ پربوجیه ممکنه نبینه داریم میایم ولی کمبوجیه حتما میفهمه."
لاشخور آبی: "کمبوجیه با ما. پرواز میکنیم میریم سراغش. این پربوجیه س که ممکنه در بره."
جابر قادری: "اگه کمبوجیه رو اینقد راحت میشه گرفت که چرا تا حالا کسی نرفته سراغش؟"
لاشخور آبی به سپخدر نگاه کرد که داشت با لبه ی تیز دیوار شاخ بازی میکرد، و آرام گفت: "به خاطر اینکه، اون برگزیده شده!"
جابر قادری: "اون ان منم نیس! برگزیده س؟! بجای این حرفا برو یه جای تیز تر پیدا کن واسش، یه کمی بخندیم!"
خیلی قبل
اما آبشش الدین الأربعين السداسیة بن چهل و هفت گوش ملقب به قمبل-ماهی وارد اتاق نشد. خرخوک با خودش گفت انگار تموم شدن. و هفت تیرش را در جا-هفت-تیریش گذاشت و به سمت دستگاه میثاغ رفت. دستگاهی که میثاغ ساخته بود چیزی نبود جز یک ماشین زمان ساده. اختراع او تنها روی چندگوشها صدق میکرد. چرا که فقط آنها در فواصل مساوی زمانی تکرار می شدند. ماشین زمان نیز از دو میله ی تیز تشکیل شده بود به همراه مقدار زیادی مدارات الکترونیکیکریمی که اختراع وی را خیلی قشنگ کرده بودند. طرز کار ماشین زمان به این صورت است که دو میله ی تیز را در دو طرف کله ی یک چندگوش فرو میکنند و او می میرد. یک چندگوش که در زمان حال می میرد فقط یکی از تناوبهایش به پایان رسیده اما اگر آن چندگوش در زمان حال خودش باشد برای همیشه می میرد. مثل چلاق الدين مثلث بن چارگوش که موجودات زمان گذشته، تناولش کرده بودند. به همین خاطر است که یک چندگوش قبل از پدرش می میرد. (چرا؟)
خرخوک و میثاغ به کمک هم 42 چندگوش روی زمین را با ماشین زمان مغزشان را پانچ کردند و آنها را به زمانهای مختلف سفر دادند و با اجسادشان حلیم درست کردند. چه حلیمی!

Screw you guys. I’m going home.
[Eric Cartman]

s2e6 - افسانه ی گامغزان




فصل دوم – قسمت ششم
قمبل-ماهی

ظهر روز چهل و ششم سری فوریه ی سال قمبل-ماهی بود و میثاغ با همان کاردی که خربزه پوس گرفته بود و تراز الدين مربع بن پنجگوش ملقب به گلمغز را قاش کرده بود، در برابر شياف الدين مخمس بن ششگوش ملقب به کريم (پدر گلمغز) ایستاده بود. برای مدتی هر دو به هم زل زده بودند و چیزی نگفتند. موجودات مجهول الحال غذایشان را خوردند و دور دهنشان را تمیز کردند. یکی از آنها دستش را دراز کرد و لیوان آب-شتر-خربزه-انــدماغ-بلانکایی که روی میز بود را سر کشید. طفلکی تشنه ش شده بود. و او هم مرد. بقیه گرخیدند و پر کشیدند و رفتند. کريم به جسد پسرش اشاره کرد و در حالی که سعی میکرد خودش را خونسرد نشان دهد ولی در عین حال در خشتکش ریده بود، پرسید: "استخوناشو نخوردن. چرا حیف و میل میکنن آخه؟" و همچون ابلهی که صدای قوطی کنسرو در میاورد نشست و شروع کرد به لیسیدن استخوان های باقیمانده ی پسرش.
خرخوک از پشت دیوار نظاره گر اتفاقات بود. او خوب میدانست که زنده ماندن کريم بسیار خطرناک است به همین خاطر به آرامی از پشت سر آمد و با دسته ی هفت تیرش ضربه ای به کله ی بزرگ و خالی کريم وارد کرد. کله ی کريم صدایی شبیه به کوزه داد و سپس بیهوش بر زمین افتاد.
خرخوک: "وقت زیادی نداریم. باید قبل از اینکه پدرش از راه برسه ببریمش یه جای دیگه".
میثاغ: "خب اینم بُکشیم بخوریم!"
خرخوک: "نمیشه که! خانواده ی اینا رو نمیشناسی. در هر سی و سه ممیز سه سال که روی سه، دوره ی تکرار..."
میثاغ: "روی کدوم سه؟"
خرخوک: "سه ی آخر، گامغز! ریدم به قبر بابات به تو هم میگن دانشمند؟"
میثاغ: "اگه سه ی آخر داشته باشه که دیگه دوره ی تکرار نداره!"
خرخوک: "برو اون اختراع لامصبتو وردار بیار وگرنه بگیرم همچی بزنمت که اون روی سگمو بالا بیاری!"
در همین حین هارمون الدین مسدس بن هفت گوش ملقب به پیازالله (پدر کريم) وارد اتاق شد. او یکی از سرشناس ترین موسیقی دانان عصر خود بود. اما از شانس بد او آن موقع عصر نشده بود. ظهر بود هنوز. به همین خاطر عملا اون هیچ پخی نبود. پیازالله در عصرها در زیرزمین خانه شان با سبزیجات آب پز موسیقی زنده اجرا میکرد. تخصص او در پیازنوازی بود. بدین شکل که او پیاز آب پز را نصف میکرد و از اختلاف مساحت لایه های پیاز استفاده میکرد تا نتهای مختلف را به اجرا درآورد. وی خیلی خفن بود. قطعات معروف "شلغم فراغ"، "هی کدو آی لاو یو"، "هویج یو ور هیر" و "رقص صیفی جات در گه ماژور" اثر اوست.
خلاصه. به علت اصل تکرر پریودیک بقا در کوانتوم زمان، پیازالله نیز به سرنوشت پسرش کريم دچار شد. میثاغ رفت تا اختراعش را بیاورد و خرخوک نیز فرت و فرت اعضای تخمی-پریودیک خانواده ی n-گوشها را فریب میداد و با دسته ی هفت تیرش بیهوش میکرد.
میثاغ با کلی فس و فس دستگاهش را آورد. خرخوک در حال فریب دادن غولناز الدین بنتاغون الأربعين بن چهل و شش گوش ملقب به زئوپلنگتون (پدر سرخس الدین الرباعی الأربعين بن چهل و پنج گوش ملقب به فیتوفرانکتال) بود. میثاغ دستگاهش را عَلَم کرد و سه شاخه اش را به پریز تلفن وصل نمود. خرخوک با دسته ی هفت تیرش زئوپلنگتون را نیز از پای در آورد و رفت پشت در قایم شد تا آبشش الدین الأربعين السداسیة بن چهل و هفت گوش ملقب به قمبل-ماهی را از پای درآورد.


To be continued or not to be continued. That’s the question. But either ways it will be pure nonsense!

s2e5 - افسانه ی گامغزان


فصل دوم – قسمت پنجم
اينتو دِ دارکنس
"همين. تنها کارى که بايد بکنى اينه که اين قرصو توى آب-خربزه ش حل کنى." اين جملات مرتب در گوش میثاغ تکرار ميشد و میثاغ آرام آرام به سمت آشپزخانه ى قصر قدم ميزد. دست راستش در جيبش بود و قرصى را که خرخوک به او داده بود، محکم نگه داشته بود. دست چپش در سوراخ دماغش بود. چيزى پيدا کرد. دستش را درآورد تا کشفياتش را ببيند. اما اشتباه کرده بود.
آشپزخانه خالى بود. خربزه اى را برداشت و با دقت آن را پوس کرد. آبش را گرفت و در ليوان ريخت. قرص گالينا بلانکا را از جيبش درآورد و در ليوان انداخت. او خوب ميدانست که ميخموس ميرزا به بلانکا حساسيت دارد و با خوردن اندکى از آن به گا ميرود. اما میثاغ تصميم خودش را گرفته بود. براى اينکه مزه ى گالينا را از بين ببرد، به آب-خربزه-بلانکا نصف فنجان شتر اضافه کرد. پس با همان انگشتى که در سوراخ دماغش بود آب-شتر-خربزه-بلانکا را خوب بهم زد.
میثاغ در حاليکه در دست راستش ليوان بود و در دست چپش کارد خربزه-پوس-کُنى، وارد اتاق ميخموس ميرزا شد. ليوان آب-شتر-خربزه-انــدماغ-بلانکا را به ميخموس ميرزا داد. ميخموس ميرزا مرد.
ناگهان تراز الدين مربع بن پنجگوش ملقب به گلمغز (پدر همان چلاق الدين مثلث بن چارگوش که موجودات زمان گذشته، تناولش کرده بودند) وارد اتاق شد. میثاغ گرخيد و با کاردى که در دست داشت وى را قاش کرد و در حاليکه خون از همه جاى وى فشه ميکرد، موجودات بالدار، نادر و مجهول الحالى از پنجره آمدند توى اتاق و مشغول تناول او شدند.
هنوز گلمغز، تمام نشده بود که شياف الدين مخمس بن ششگوش ملقب به کريم (پدر گلمغز، که بعدها توسط موجوداتى که در آينده سکونت دارند خورده ميشود) وارد اتاق شد. اما گلمغز را نشناخت.
خانواده ى nگوشى ها داراى قدرتهاى مافوق کمبوج هستند. آنها ميتوانند در زمان به فواصل مشخص به صورت نامتناهى تکرار شوند. مثل تبديل فوريه گسسته. اما اين کار را نميکنند چون ابلهند. مثل تبديل ژانويه پيوسته. آنها در قالب کلى "فلان الدين جليل بن جلال" توصيف ميشوند. که در آن، جلال = جليل+1، و فلان اسمى است دلخواه بزرگترمساوى "آباده" و کوچکترمساوى "يحيى".
طبق اصل نايگوهيست، در يک بازه ى‌ مشخص (به اندازه ى دوبرابر ماکزيمم فرکانس)، چلمغز (چلاق الدين مثلث بن چارگوش) به عنوان کوچکترين عضو خانواده تلقى ميگردد. زيرا دو ضلعى نداريم. وى زودتر از همه خورده ميشود. پدرش سالها بعد خورده ميشود و الى آخر.
در بازه ى مجاور، پسر چلمغز، کران الدين مدور بن سه گوش خواهد بود. پر واضح است که وى در دوران قبل و معاصر با چلمغز سکونت دارد. در حقيقت خود اوست که چلمغز را ميخورد و بدين ترتيب چرخه ى آنها را کامل ميکند.
...To be continued

Season 1 - Editon2 - PDF format - افسانه ی گامغزان

ويرايش دوم Season اول افسانه ى گامغزان بصورت فايل pdf در اينجا موجود مى باشد است.

s2e4 - افسانه ی گامغزان


افسانه ی گامغزان
فصل دوم – قسمت چهارم
دِ کانفرانتِيشن
خرخوک با لباس مبدل وارد قبيله ى میخموسار شد. اينبار افکارش را نگه داشته بود تا کسى او را پيدا نکند. او از راه کانال کولر وارد قصر ميخموس ميرزا، پدر میثاغ و رئيس قبيله ى میخموسار، شد و از طريق مجراى فاضلاب راه خود را به سمت اتاق میثاغ در پيش گرفت و در نهايت از چاه خلاى میثاغ در آمد.
میثاغ در اتاقش تنها بود و داشت روى اختراع اخيرش کار مى کرد. اختراع او، دستگاهى بود که با آن ميشد save و load کرد. او قبلا ماشين زمان را ساخته بود ولى شخصى از قبيله ى چيمى به نام چلاق الدين مثلث بن چارگوش ملقب به چلمغز آن را دزديده بود و با آن به زمان گذشته سفر کرده بود و در همان جا توسط موجودات آن زمان، کشته و سپس خورده شده بود.



تابلوى نقاشى "خرخوک و رشته ى افکارش" – اثر آ ميز مش غاسم کلم پيچ



افراد قبيله ى میخموسار آيکيوى بالايى داشتند و به همين خاطر منفورترين موجودات خربوج بودند. ميخموس ميرزا، گامغزى صلح طلب بود و بخش عظيمى از بودجه ى قبيله اش را به تحقيق و مطالعه در جهت اهداف گامغزدوستانه هدر مى داد. محققان میخموسار، چندى پيش به کاربردهاى صلح آميز تکنولوژى انرژى نيسته اى دست پيدا کرده بودند. آنها چندين بمب نيسته اى ساخته بودند و آنها در ميادين میخموسار عَلَم کرده بودند براى قشنگى. زيرا قبلا، ميخموس ميرزا براى جلوگيرى از انقراض نسل قواسم (جمع مکسر قاسم) و غسم (ghosom، جمع مکسر غاسم)، به آنها تعدادى پدافند غير عامل ِ قبول فروخته بود. اما میثاغ با ايده هاى ضد فاشيستى پدرش مخالف بود و معتقد بود که ساير موجودات خربوج، لايق زندگى نيستند و به همين علت خرخوک او را برگزيده بود.
خرخوک سر تا پا آغشته به فکر از خلا بيرون آمد و میثاغ را ديد که سخت مشغول اختراع است.
او را صدا زد: "ميث. هوى."
میثاغ نشنيد.
دوباره صدا زد: "پيشت! با تو ام. ميثى. الو"
میثاغ گفت: "مقاومت وارد بر وتر، هستش نصف جريان نشتى ضبدر ضريب غلامحسين، که ميشه دو مميز فلان قدر و از اينا... چيکار؟! خب يعنى تا روشنش کنم... ممدتغذيه ش که وصله... ميگى خارش گاييده ميشه؟ بذار ببينم. اين بولبولکش داغ شد... ها... آهههااا."
خرخوک داد زد: "هششششه!"
در همين لحظه يکى از بولبولکهاى مدار میثاغ ترکيد. میثاغ از جا پريد و فرياد زد: "سـ
ُزُند!" و ناگهان چشمش افتاد به خرخوک و افکارى که مانند هاله اى از گه، او را در بر گرفته بود. در همان لحظه شيفته ى خرخوک شد.



To be bullshitted…




s2-e3 افسانه ی گامغزان


افسانه ی گامغزان
فصل دوم – قسمت سوم
شانصد و خيلی هزار سال بعد
بعد از ظهر اُسشنبه

پس از اینکه سپخدر برای کاوها سخنرانی کرد، به سمت کاخ جدید خود به راه افتاد. نور محیط تازه از حالت null در آمده بود چون که کمبوجیه ی کون گشاد، بیدار شده بود و داشت دنبال باتری موبایلش میگشت و اونقدر سر و صدا کرد که پربوجیه رو هم بیدار کرد. با بیدار شدن پربوجیه، کل کمبوج در یک حالت دوگانه ای فرو رفت که با حالت دوگانه ی قبلی فرق داشت. آمنی بوجیه از این وضعیت خشمگین شد و کم مانده بود از اون error های don’t send بدهد.
اصولا اگر قضیه ی نور و دیده شدن اشیا را مثل یک توپ و سطح مقوا تصور کنید در اینصورت هیچ استنباط خاصی نمیشود کرد و کل قضیه از اساس زیر سوال می رود و اصلا به من چه! مگه اصلا تو زندگى خودتون چقدر دنبال اثبات علمى ميگردين که حالا توى خزعبلات ما دنبالش ميگردين؟
به هر حال، وضعیت تخمی ای بود. همین قدر بگویم که تخمی بود و شما هم این دفعه را قبول کنید که وضعیت تخمی بود. باشه؟ خلاصه کمبوجیه باتری موبایلش را پیدا کرد. اسکول، گذاشته بودش توی پاکت مارلبورو. پربوجیه هم دچار نعوذ صبحگاهی شده بود و داشت یاروشو می خواباند. نه کمبوجیه و نه پربوجیه، هيچکدام سپخدر را ندیدند که وارد کاخش شد. حتی متوجه به قتل رسیدن عمو زنجیر باف نیز نشدند.
سه ماه ديگه هم رويش
عصر روز قوزغاله

حالا نزدیک به سه ماه از به روی کار آمدن سپخدرشاه میگذرد. در این مدت هیچ کس چهره ی او را ندید و در واقع هیچ کس نفهمید که سپخدرشاه یک سپختار است. بين کاوها شايعه شده بود که اصلا سپخدر وجود ندارد. هيچ کس از هويت واقعى او خبر نداشت. تنها خبرى که کاوها از سپخدر داشتند اين بود که او هر روز بیانیه ای را به لاشخور آبی می دهد تا در میدان اصلی شهر قرائت کند و هم اکنون لاشخور آبی آماده بود تا بیانیه ی تاریخی شماره ی 82 را برای کاوها بخواند.
"کاوهای عزیز، من سپخدر کبیر، فرمانروای قدرتمند و مقتدر کل سرزمین مقدّر کاوهاى مقدور به تدقير، با اقتدار هر چه قَدَر تر اعلام می نمایم که فردا صبحانه ی کاخ، نون پنیر پنگور با آب چلابی و نهار کاخ، سگبزه ی آب پز با سس سگپدر هستش و از این لحظه به بعد حقوق زنان سه ممیز چهارده برابر حقوق مردان خواهد بود. البته اضافه کاریها به قوت خودشان باقی اند. همچنین مشترکین مورد نظر را دم دست قرار دادیم تا همواره در دسترس باشند. زردچوبه هم توی کابینت دوم از سمت چپه. معصومه کار داشت گفت یه ساعت دیرتر میاد، بی زحمت زیر قابلمه رو کم کن. حجتِ کوکب اينا هم سلام رسوند. فردا هم میریم جنگ، چوقی دسته بیلی چیزی اگه دارین، دم دست بذارین. قربان شما سپخدر."
همهمه اى جمعيت را در برگرفت. کاو جوانى با تعجب گفت: "يعنى چه اتفاقى افتاده؟ منظورش چى بود؟" کاو پير خرفتى در جواب گفت: "معلوم نيست سپخدرشاه چش شده. مگه نمى دونه من نمى تونم سگبزه ى آب پز بخورم؟" کاو جوان با عصبانيت گفت: "به تخمم که نمى تونى بخورى. برو انتو بخور پير ريغو! مگه نشنيدى الان چى گفت؟" ماده کاوى که کنارش ايستاده بود گفت: "يعنى حقوق ما الان زياد شد يا کم؟" کاو جوان از شدت عصبانيت فريادى کشيد و رفت گوشه اى نشست و به فکر فرو رفت: "يعنى چه اتفاقى مى تونه افتاده باشه که زردچوبه رو... زردچوبه رو توى کابينت دوم گذاشتن؟" او ساعتها و ساعتها فکر کرد و به نتيجه اى نرسيد.
اما کمبوجیه که کم کم داشت آماده ميشد که برود بخوابد، از شنيدن اين بيانيه ناگهان از جا پريد: "يعني منظورشون کيه؟ مشترک مورد نظر کي مي تونه باشه؟"

s2-e2 افسانه ی گامغزان


افسانه ی گامغزان
فصل دوم – قسمت دوم
شانصد و خیلی هزار سال پیش
در یک بعد از ظهر تخمی روز چهل و پنجم سری فوریه در سال قمبل-ماهی (معادل شانصد و خیلی هزار سال پیش)، خرخوک پسر بزرگ جیمی، روی سنگ توالت نشسته بود.
در آن زمان سرزمین کمبوج، خربوج نام داشت. نصف خربوج، کوه بود و کمبوج نام داشت و نصف دیگر آن دریا بود و پربوج نام داشت. نصفه ی دیگر خربوج نیز هویج بود. در کمبوج سه گونه ی جانوری مختلف سکونت داشتند: قاسم ها در اطراف کوه قاسم، غاصم ها در اطراف کوه غاصم و جاسم ها در رشته کوه جیمی. در پربوج نیز جلبنگ های ریز و درشتی غوطه می خوردند و از مدفوع همدیگر تغذیه می کردند.

در زمان حیات خرخوک، به ریدن می گفتند فکر کردن و به گه می گفتند فکر. بنابراین خرخوک داشت به شدت فکر می کرد و فکرهای مختلفی از ذهنش می گذشتند. فکرهای کوچک و دانه دانه و فکرهای یکپارچه و بزرگ. بعضی از افکارش شبیه به خودش بودند. بلی! او به خودش فکر می کرد. به زندگی اش. به آینده و گذشته ی خودش و سرزمینش. به اینکه تمام خربوج پر شده از موجودات متفکر که تمام مدت به فکر یکدیگر هستند و چپ و راست فکر می کنند و دنیایی را بر مبنای فکر بنا نهاده اند. قاسمها به غاسمها فکر می کنند و غاسمها به قاسمها. جاسمها نیز بعنوان متفکرترین موجودات به همه.
در اعماق آب، در پربوج، جلبنگ ها در حال غوطه ور بودن فکر می کردند و دیگران را از افکار خود مطلع می ساختند تا بتوانند از تفکرات یکدیگر استفاده کنند.
زندگی بسیار زیبا بود تا اینکه یک روز، خرخوک پس از اینکه افکارش تمام شده بود به سمت کلبه ی میثاغ به راه افتاد. رشته کوه جیمی (محل سکونت جاسمها) شامل چهار قبیله ی اصلی بود به نام های جیمی، چیمی، حیمی و میخموسار. خرخوک پسر بزرگ جیمی بود که چندی پیش، پس از مرگ جیمی، رئیس قبیله ی جیمی شده بود. جیمی، جاسمی پرتدبیر بود که توانسته بود سه قبیله ی دیگر را تحت فرمانروایی خود در آورد. اما پس از مرگ او، سه قبیله ی دیگر قصد توطئه داشتند. میثاغ نیز پسر رئیس قبیله ی میخموسار بود که هنوز پدر پدسسگش نمرده بود.
خرخوک موجودی اندیشمند بود و به تنهایی به اندازه ی کل افراد قبیله اش فکر می کرد. تا جایی که از منابع موثق نقل شده است که هرگاه او به سفر می رفت، می شد رشته ی افکارش را دنبال نمود تا او را پیدا کرد. اما اینبار خرخوک افکاری بلند در ذهن داشت.

To be Cuntinued...

s2-e1 افسانه ی گامغزان

Previously on

افسانه ی گامغزان

سپخدر و جابر قادری به همراه لاشخور آبی به سمت آشیانه ی جابر صابری واقع در کوه قاف، در حرکت بودند تا اسپیخ را ببینند. در میانه ی راه، به قلمروی استعماری عمو زنجیر باف وارد شدند و سپخدر با درفش کاویانی او را نمود و به زندگی چندین و پنج هزار ساله اش پایان بخشید.

Season 2

ظهر اُسشنبه

سپخدر بالای کنستانتره ی جابر قادری ایستاده بود و با شاخکی گریان، نظاره گر تکه های گوشت و مغز معلق در خون بود که شباهت زیادی به آب پرتقال طبیعی حاوی پالپ، داشت. لاشخور آبی نیز کنار او ایستاده بود و به محلول سوسپانسیون زل زده بود. بعد از چند دقیقه لاشخور آبی به آرامی گفت: "متاسفم! کاری از دست ما بر نمیاد!" و با پا هلشون داد سمت دریچه ی چاه روی کف زمین. و آخرش را هم با شلنگ، آب گرفت تا چیزی کف زمین نماند.

وقتی که سپخدر و لاشخور آبی پایشان را از قصر بیرون گذاشتند، فریاد سرور و شادی همه جا را فرا گرفت. هزاران کاو خسته و زخمی، که هنوز در حال اس زدن بودند، دور آن دو را فرا گرفتند و فریاد می زدند: صپخدر! صپخدر!

سپخدر به بالای سکویی رفت تا برای کاوها سخنرانی کند:

"کاوهای کمبوج!"

"دیکتاتور ظالم، حاکم مستبد، زخم چرکین کوه غین، لکه ی سیاه تاریخ کمبوج، آن کاو انگل گوزو، جغد پیر زورگو، اکیدینه ی شوم روزهای تاریک کاوها، آمریکای جنایتخوار، مدفوع صورتی دو پا، حاج میرزا محمد تقی الدین عمو زنجیر باف بزاق الآمنی البوجیه اِلیه، برای همیشه مرد!"

"من، سپخدر بزرگ، ناجی کاوها، از همین لحظه اعلام میکنم که همه ی کاوها با هم برابرند ولی همه تان روی هم، تخم من هم نیستید."

جمعیت همه با هم هورا کشیدند. تعدادی از کاوها جسد سرد و بی روح عمو زنجیر باف را با درفشی که از پهنا به او داخل شده بود، از قصر بیرون آوردند و در وسط حیاط قصر، عَلَم کردند.

"هم اکنون، همه ی شما شاهد آغاز فصلی جدید در تاریخ کاوها خواهید بود. شما و این قصر، شروع بزرگترین تمدن کاویت روی کمبوج است. تمدنی فرهیخته که هیچ چشمی نظیر آنرا ندیده است. این علَم، نماد رهایی از بند استبداد این پیر خرفت است و میدان آزادی نام دارد."

هیچ کس هورا نکشید.

"... و میدان هفتِ تیر نام دارد!"

اینبار جمعیت، از خوشحالی داشتند خودشان را جر می دادند.

نصفه کون بریده شده ی جابر قادری در گوشه ای از مزارع پشم، بر روی زمین افتاده بود و داشت آرام آرام، پشم و پیل های اطرافش را جذب می کرد و تبدیل به یک جابر قادری کامل می شد.