s2-e3 افسانه ی گامغزان


افسانه ی گامغزان
فصل دوم – قسمت سوم
شانصد و خيلی هزار سال بعد
بعد از ظهر اُسشنبه

پس از اینکه سپخدر برای کاوها سخنرانی کرد، به سمت کاخ جدید خود به راه افتاد. نور محیط تازه از حالت null در آمده بود چون که کمبوجیه ی کون گشاد، بیدار شده بود و داشت دنبال باتری موبایلش میگشت و اونقدر سر و صدا کرد که پربوجیه رو هم بیدار کرد. با بیدار شدن پربوجیه، کل کمبوج در یک حالت دوگانه ای فرو رفت که با حالت دوگانه ی قبلی فرق داشت. آمنی بوجیه از این وضعیت خشمگین شد و کم مانده بود از اون error های don’t send بدهد.
اصولا اگر قضیه ی نور و دیده شدن اشیا را مثل یک توپ و سطح مقوا تصور کنید در اینصورت هیچ استنباط خاصی نمیشود کرد و کل قضیه از اساس زیر سوال می رود و اصلا به من چه! مگه اصلا تو زندگى خودتون چقدر دنبال اثبات علمى ميگردين که حالا توى خزعبلات ما دنبالش ميگردين؟
به هر حال، وضعیت تخمی ای بود. همین قدر بگویم که تخمی بود و شما هم این دفعه را قبول کنید که وضعیت تخمی بود. باشه؟ خلاصه کمبوجیه باتری موبایلش را پیدا کرد. اسکول، گذاشته بودش توی پاکت مارلبورو. پربوجیه هم دچار نعوذ صبحگاهی شده بود و داشت یاروشو می خواباند. نه کمبوجیه و نه پربوجیه، هيچکدام سپخدر را ندیدند که وارد کاخش شد. حتی متوجه به قتل رسیدن عمو زنجیر باف نیز نشدند.
سه ماه ديگه هم رويش
عصر روز قوزغاله

حالا نزدیک به سه ماه از به روی کار آمدن سپخدرشاه میگذرد. در این مدت هیچ کس چهره ی او را ندید و در واقع هیچ کس نفهمید که سپخدرشاه یک سپختار است. بين کاوها شايعه شده بود که اصلا سپخدر وجود ندارد. هيچ کس از هويت واقعى او خبر نداشت. تنها خبرى که کاوها از سپخدر داشتند اين بود که او هر روز بیانیه ای را به لاشخور آبی می دهد تا در میدان اصلی شهر قرائت کند و هم اکنون لاشخور آبی آماده بود تا بیانیه ی تاریخی شماره ی 82 را برای کاوها بخواند.
"کاوهای عزیز، من سپخدر کبیر، فرمانروای قدرتمند و مقتدر کل سرزمین مقدّر کاوهاى مقدور به تدقير، با اقتدار هر چه قَدَر تر اعلام می نمایم که فردا صبحانه ی کاخ، نون پنیر پنگور با آب چلابی و نهار کاخ، سگبزه ی آب پز با سس سگپدر هستش و از این لحظه به بعد حقوق زنان سه ممیز چهارده برابر حقوق مردان خواهد بود. البته اضافه کاریها به قوت خودشان باقی اند. همچنین مشترکین مورد نظر را دم دست قرار دادیم تا همواره در دسترس باشند. زردچوبه هم توی کابینت دوم از سمت چپه. معصومه کار داشت گفت یه ساعت دیرتر میاد، بی زحمت زیر قابلمه رو کم کن. حجتِ کوکب اينا هم سلام رسوند. فردا هم میریم جنگ، چوقی دسته بیلی چیزی اگه دارین، دم دست بذارین. قربان شما سپخدر."
همهمه اى جمعيت را در برگرفت. کاو جوانى با تعجب گفت: "يعنى چه اتفاقى افتاده؟ منظورش چى بود؟" کاو پير خرفتى در جواب گفت: "معلوم نيست سپخدرشاه چش شده. مگه نمى دونه من نمى تونم سگبزه ى آب پز بخورم؟" کاو جوان با عصبانيت گفت: "به تخمم که نمى تونى بخورى. برو انتو بخور پير ريغو! مگه نشنيدى الان چى گفت؟" ماده کاوى که کنارش ايستاده بود گفت: "يعنى حقوق ما الان زياد شد يا کم؟" کاو جوان از شدت عصبانيت فريادى کشيد و رفت گوشه اى نشست و به فکر فرو رفت: "يعنى چه اتفاقى مى تونه افتاده باشه که زردچوبه رو... زردچوبه رو توى کابينت دوم گذاشتن؟" او ساعتها و ساعتها فکر کرد و به نتيجه اى نرسيد.
اما کمبوجیه که کم کم داشت آماده ميشد که برود بخوابد، از شنيدن اين بيانيه ناگهان از جا پريد: "يعني منظورشون کيه؟ مشترک مورد نظر کي مي تونه باشه؟"

4 comments:

  1. نعوذ صبح گاهی :)))))

    ReplyDelete
  2. آقا کل این داستانو وقتی تموم کردی بکنش یه کتاب!
    چاپشم با من

    ReplyDelete
  3. مجوز نمیدن بابا.
    همین چن روز پیش فیلــترش کردن

    ReplyDelete
  4. :))) معصومه کیه؟ lol ...

    ReplyDelete