افسانه ی گامغزان - فصل سه

در این پست نیز مطالب بی ناموسی وجود دارد. لطفاً با وضو وارد نشوید.

فصل سوم

مقدمه

فرزندان نادره قادری هفت توله سپختار تازه بالغ هستند که مجموع بهره های هوشی آنها برابر با آیکیوی ذرت است. اما در اکوسیستم آنها ذرت وجود ندارد. بنابراین به گمان خودشان اشرف مخلوقاتند. در اکوسیستم آنها، از بین میوه هایی که ما می شناسیم، فقط کمبوزه و خربزه وجود دارد. و از بین میوه هایی که ما نمی شناسیم: سگبزه، چلابی، پَنگور، کیریفوروت، ذغال انبه، انبه قهوه، قهوه ننه، کله کیوی، پستان، پشم و عباس قادری.

سپختارها هنگام تولد بصورت موازی از کون مادرشان در آمدند، به همین خاطر همه شان هم سن و سال هستند. اما بعضی شان هم سن و سال تر. آنها به خاطر طبیعت انگلی شان، بصورت غریزی منگل اند و اطرافیان خود را انگول می کنند. همه ی آنها طوری به زبان اَنگَلیسی مسلطند که اِنگال که زبان مادریشان است. به خاطر رشد در محیط غیر سالم، همه شان دیوث از آب در آمده اند.
اسامی آنها به ترتیب آیکیو:
1 - سپخدر : آیکیو = عدد پی تا چهار رقم اعشار. او متولد ماه خر است. او به علت داشتن رفقای بد، معتاد به کریم است. متولدین ماه خر، بیشتر از متولدین سایر ماه ها در خطر آسیب های اجتماعی هستند. چون اصولا موجوداتی بی جنبه و ندید بدیدند. حتماً شنیده اید داستان آن خری را که در کارخانه ی تی تاپ ولش می کنند.
2 - پخادُر : آیکیو = عدد پی تا یک و نیم رقم اعشار. او تا سن هفده سالگی زید باز ِ تیری بود و پس از شکست عشقی کسقاط زد و الآن در تیمارستان به سر می برد. او متولد ماه ..ر خر است.
3 - سپخر : آیکیو = جزء صحیح عدد پی. او بر خلاف سایر برادرانش اصلاً دیوث نیست چون بچه که بود لاشخور نارنجی رنگی او را با خود برد و او را در آشیانه اش در بالای کوه قاف بزرگ کرد. غذای مورد علاقه ی او نون پنیر پنگور است و لاشه ی انبه قهوه. او متولد ماه لاشخور است و ذاتاً لاشی است و چون بال ندارد، همیشه داخل آشیانه خوابیده و تن ِ لش بار آمده است.
4 - سپیخارد : آیکیو = کسینوس زاویه پی. متولد ماه هویج. متولدین ماه هویج، ترد بوده و برای جویده شدن مناسب هستند. او در سه سالگی توسط برادرش سپاخارد جویده شد.
5 - سپاخارد : آیکیو = لگاریتم زاویه پی. متولد ماه ملخ. او همه چیز را می جود. او برادرش سپیخارد را در سه سالگی جوید و به قتل رساند. او در سن بیست سالگی به علت جویدن دفتر مشق خواهرش سپوخه اعدام شد.
6 - سپوخه : آیکیو = اپسیلن مثبت. متولد ماه اورنیتورنگ. او پستاندار ِ پستانِ تهران است و در هر روز چهار تا تخم می گذارد. چرا چهار تا؟
7 - اسپیخ : آیکیو = صفر مطلق. متولد ماه تولوسسگ. او از همه جهت به پدرش رفته است و می خواهد در آینده
Steve بشود. او تقریباً هیچ چیزی را درک نمی کند. او بجای مغز، روده دارد. برای اینکه یک سیگنال از محیط بیرونش به درونش راه پیدا کند بایستی از گوش راستش وارد شود، از نهصد کیلومتر روده عبور کند تا در آخر از گوشه چپش بصورت مدفوع دفع شود. این پروسه چهل و پنج هزار سال طول می کشد. او مانند پدرش، Steve، دویست میلیارد سال زمان لازم دارد تا بتواند عمود کند و آماده ی جفت گیری شود. او عزم قاطعی دارد.

بعد از ظهر گهشنبه

از قضا چای نداشتند و جابر قادری کاسه ی هاون را از دست پخادُر گرفت تا آب-خایه های داخل آن را سر بکشد. اما به محض اینکه سرش را در کاسه ی هاون فرو کرد، پخادُر با گوشتکوب سر جابر قادری را داخل کاسه ی هاون، خُرد کرد. جابر قادری شانس آورد که حواسش نبوده جای سر و کونش برعکس است والاّ ممکن بود مثانه اش (که جای چشم راستش قرار داشت) پاره شود و آب-خایه های داخل کاسه را شاشی کند و نجس شود. در عوض الآن کونش پاره شده بود و با کون پاره و پای گرسنه و شکم خسته، بایستی تا عصر سپخدر را پیدا می کرد و مقداری کریم به او می داد تا امروز را زنده بماند.

اما در کشتزارهای عباس قادری، سپخدر قدم زنان با لاشخور صحبت می کرد و از زندگی برایش می گفت... از قدیم... از اسپیخ که سر سفره لاشی بازی در می آورد و توی ظرف پنگور، نون پنیر تیلیت می کرد. بقیه خوششان نمی آمد و همه اش را خودش می خورد. سپخدر گفت : "یکبار، خدا بیامرز سپیخارد، توی ظرف پنگور، گاز پاک کن ریخت و اسپیخ همه اش را خورد و بگا رفت و کلی بهش خندیدیم." و خودش زد زیر خنده. لاشخور آبی اصلاً نخندید چون به نظرش سُس شعرایی که داشت تعریف می کرد، رو اعصاب بود. اندکی صبر کرد و گفت که می داند اسپیخ کجاست. سپخدر بر پشت لاشخور سوار شد و با هم به سمت کوه قاف پرواز کردند.

جابر قادری نفس نفس زنان و کریم به دست (پای راست) خودش را به کشتزار عباس قادری رساند ولی دیر رسیده بود و سپخدر در آسمان، بر پشت لاشخور، داشت آخرین لحظات عمرش را سپری می کرد.

To be continued…

افسانه ی گامغزان - فصل یک و دو

<< افسانه ی گامغزان >>

در این داستان مطالب منفی عفت و شر و ور های اسیدی وجود دارد. لطفا با کفش وارد شوید.
در جهت ترویج سادیسم، بعضی از کلمات با رنگ سفید نوشته شده اند و به همین خاطر پیشنهاد می گردد این داستان را در گوگلریدر نخوانید.

فصل اول

مقدمه

سپختار، نوعی حشره ی کم سلولی است، که از مواد غذایی ذخیره شده در بدن موجودات هم قد خود، تغذیه میکند. او یک انگل تلقی می شود. او بجای چشم مرکب، شاخک دارد و با آن هات برد و عرب سَت را می گیرد.

سپخدر، نوعی سپختار است که از بقیه ی همنوعان خود باهوشتر است، زیرا انگیزه اش قوی بوده.

کریم، واکوئل است اما برخلاف قوانین طبیعت دقیقاً یازده سلول، سه دولول و یک دول دارد. کریم، هم قد یک سپختار بالغ است و با او همزیستی مجادلت آمیز دارد. او انرژی خود را از تابش کمبوجیه و مواد غذایی مورد نیاز خود را از فضولات خانواده ی قادری ها بدست می آورد. شیوه تکثیر کریم به این شکل است که مقداری بذر کمبوزه را در ذخیره ی غذایی خود حل می کند و به سپختاران می دهد تا رشد کنند، تا پس از مرگ آنها، توله کریم ها شروع کنند به تغذیه از جسد سپختار میزبان خود و پس از رشد کافی وارد محیط کار و بدبختی شوند. (توضیح بیشتر: کریم، انگل نیست. بلکه برعکس. او چرخه ی طبیعت را کامل می کند.)

خانواده قادری ها متشکل از نادر قادری، جابر قادری و قادر قادری، کانون گرمی را تشکیل می دهند که می توان از آن برای گرم کردن غذای ظهر و همچنین گرم کردن منازل مسکونی استفاده کرد. فعلا از بین آنها فقط به جابر قادری (پدر خانواده) و نادره قادری (مادر خانواده) می پردازیم. او را با رنگ قهوه ای نشان می دهیم زیرا که او قهوه است. (نه قحبه)

جابر قادری پیرمردی مهربان و فداکار است و در هر لحظه، فقط یکی از او وجود دارد. مثل آدم جیوه ای ترمیناتور که هیچ وقت نمیمیرد و هیچ وقت تکثیر هم نمی شود. فرق او با خدا این است که خدا تکه نمی شود ولی جابر قادری چرا. بدیهی است که وقتی یک تکه اش را ببرّی، تکه ی بزرگترش خودش است و تکه ی کوچکترش علائم حیاتی از خود بروز نمیدهد تا زمانی که به خودش برگردد. مثل آدم جیوه ای.

قادر نادری، اکوسیستم خانواده ی قادری هاست. درون او از خربزه و کمبوزه اشباع شده و خانواده ی قادری ها روی سطوح داخلی آن رشد می کنند. قادر نادری شبیه به لیوانی است که سرش بسته باشد و تهش باز. (توضیح بیشتر: قادر نادری با لیوانی که برعکس روی میز گذاشته شده باشد متفاوت است، مگر اینکه لیوانش استوانه ای شکل باشد.)

نادر جابری کمپلکس فعال است و میل ترکیبی آن با لاشخورهای آبی بسیار بیشتر از لاشخورهای قرمز است. همانطور که کاغذ تورنسل آبی را بیشتر دوست دارد. (برعکس ِ نادره قادری که در مجاورت دی اکسید پشم، به سرعت با لاشخورهای قرمز واکنش اکسایش گایش می دهد.) نادر جابری پس از واکنش، تبدیل به ماده ای خمیری شکل و لزج (مثل آدامسی که از کون خر درآید) می شود که به دست و بال ِ ملت چسبیده و چرخه ی طبیعت را بگا می دهد.

صبح روز گهشنبه

صبح بود و جابر قادری به سپخدر سلام کرد: صبح به خیر، سگ پدر. (توضیح بیشتر: خود سپخدر پدرسگ نیست بلکه پدرش یک سگ است.) سپخدر در حالی که از درد مقعد به خود لگد میزد، شاخک هایش را چرخاند و جواب داد: امروز کمبوجیه در آسمان چه زیباست.
جابر قادری آهسته بیل خود را زمین گذاشت و آسمان را نگاه کرد و کبوتر سفیدی تمام بدنش را با مدفوع پوشاند و لاشخور آبی رنگی نیز از آن حوالی گذر کرد. جابر قادری با اوقات تلخی گوشه ای از کریم خود را برید و به سپخدر داد تا بخورد. بدین سان سپخدر تا عصر زنده می ماند.
جابر قادری برای مدتی جویدن سپخدر را تماشا کرد و لبخند زد و سپس راهی مزرعه شد. حوالی ساعت 9 بامداد وقتی که به مزرعه رسید، نادره قادری در حال تنبیه سپاخارد ، پسر بزرگترش بود که دفتر مشق خواهرش سپوخه را جویده بود. برای همین او را از درخت خربزه حلق آویز کرده بود و با میلگرد کتکش می زد. خون کل مزرعه را فرا گرفته بود و لاشخور قرمز رنگی روی تیر چراخ برق منتظر نشسته بود و تکه پاره شدن سپاخارد را تماشا می کرد. جابر قادری از پس زنش بر نمی آمد چون زنش قبلاً او را کاستومایز کرده بود و برای مثال جای هر دو دست را با پای راست، جای پای چپ را با حلق، جای حنجره را با کیسه ی صفرا و جای مقعد را با کف پای او را نیز عوض کرده بود. وقتی می خواست مشت بزند، بغل پا می زد و وقتی می خواست لگد بزند می گوزید. او عادت کرده بود وقتی خواست قدم بردارد بایستی صدای خر درآرد و وقتی خواست بشاشد صدای خربزه. همچنین زنش، پند پیزی او را برعکس گذاشته بود. (توضیح بیشتر:
pend-e-pizi آخرین عضو داخلی ای است که در دستگاه گوارش قرار دارد) پس هجده بار صدای خر و گاو از خودش در آورد تا به باغچه اش رسید و شروع کرد به کرال پشت رفتن تا کمبوزه ها را شخم بزند. آنها در مزرعه، پشم کشت می کردند و در باغچه ی حیاط، کمبوزه. او از تقطیر صمغ کمبوزه ها، قادر نادری بدست می آورد.
در همین زمان فیتوپلانکتونهای معلق در قادر نادری، داشتند تشکیل کولونی می دادند که کمبوجیه به سمت آنها هجوم آورد. (توضیح بیشتر: فیتوپلانکتونهای معلق، پس از تشکیل کولونی در شرایط عادی، به دیواره ی اکوسیستم خود می چسبند و با تناول خربزه های اطراف ورم می کنند و به انواع مختلف خانواده قادری ها تقسیم می شوند، اما تابش مستقیم اشعه ی کمبوجیه باعث تغییر آنها شده و تبدیل به نادر جابری می شوند.) او با دو پا بر سر خود می کوبید و اشک می ریخت. فقط محض خنده این کارها را می کرد، چون برایش جالب بود که گریه کند. می خواست ببیند از کجایش اشکها در می آیند.

فصل دوم

مقدمه

Steve، سگ نر پیر کر خری است که بالغ بر دویست میلیارد سال عمر دارد. Steve کور هم هست. او پدر سپخدر است. Steve توانایی راه رفتن ندارد و باید او را به دیوار تکیه داد. Steve، چیزی جز یک نمای خارجی سگ نر نیست. مثل نژاد خاصی از خرس که درونشان بجای خون، سس گوجه مهرام است و هر کارشون بکنید حتی میلگرد هم بکنید تو کونشون، باز هم گازتون نمی گیرند. بیضه های Steve در هر 66 هزارسال یکبار، یک عدد اسپرم فلج تولید می کنند، که به لعنت خدا هم نمی ارزد.

نادره قادری نوعی فیتوپلانکتون ماده است که آنقدر حق دیگران را خورده است که الآن قد خری، هیکل دارد. او بیست سال پیش با Steve جفتگیری کرد و در نتیجه ی آن، 7 حلقه سپختار، شاخک به جهان گشودند که همگی موجوداتی کم سلولی و کانا بوده و هر کدام از دیگری جاهل تر. عاقل ترین آنها، سپخدر، مغزی به بزرگی یک اندماغ گلوله شده دارد که این مغز ضریب هوشی ای برابر با عدد پی را برایش به ارمغان آورده است. لازم به ذکر است که در حین جفتگیری نادره قادری با Steve، مقادیر متنابهی سیانید خربزه آزاد می شود که علت اصلی شیرین بودن عقل فرزندان آنهاست. علت فرعی آن، وجود خداست. او برای ارضای میل قهوگی خود سراغ لاشخورهای قرمز رنگ نیز می رود و برای اینکار نیاز به انبوهی دی اکسید پشم دارد.

ظهر همان روز

70 مایل آنطرفتر، (توضیح بیشتر: فاصله، نسبت به مزرعه ی پشم سنجیده شده است) سپخدر سگ پدر، شربت کریم خود را خورده بود و در زیر سایه ی درخت پشم، چرت می زد. او داشت خواب همان لاشخور آبی رنگ را می دید، که در خواب یک بیل در دست راستش و بیضه راستش در دست چپش بود، و به جنگ کمبوجیه می رود. اما کمبوجیه گامغز بود و تسمه اش پاره شد. سپخدر گیج شده بود و اکسپشن داد و در آخرین لحظه، با دو شاخک خودش دید که کمبوجیه در جیبش تله پورت دارد ولی تله پورت نکرد و مُرد.

و ناگهان بیدار شد...

لاشخور آبی را دید که از زیر آب او را می پاید. بلند شد و تخته سنگی را روی او انداخت. لاشخور حلقه حلقه شد و چند لحظه بعد لاشخور آبی را دید که روی تخته سنگ نشست. لاشخور به او گفت: میخواشتی خیر ِ شَرت لِشم خُنی؟ لاشی؟ سپخدر گرخید و از لود رفت.

سپخدر ناگهان بیدار شد...

لاشخور آبی را دید که از زیر آب او را می پاید. بلند شد و سیفون را کشید. لاشخور مارپیچ شد و از بین رفت. چند لحظه بعد لاشخور آبی را دید که روی شانه اش نشست. و باز هم نفهمید که از همان اول لاشخور در آسمان بوده و او داشته تصویر او را در آب می دیده. سپخدر دوباره گرخید و از ترس اینکه لاشخور لایش را بخاید، خواست لود کند اشتباهی سیو کرد. و لاشخور لایش را خورد. سپخدر خوشش آمد و با لاشخور دوست شد.

سپخدر از این تخم سگ هاییست که اصرار دارند همه چیز را به فارسی ترجمه کنند. مثل تخم سگِ قلزم. سپخدر در حالی که با لاشخور دوست می شد به فکر فرو رفت: "احتمالا قفل-عددش (NumLock) خاموش بوده... شایدم پای روی-پا (Laptop) بوده که لایه-عدد (NumPad) نداره... خب می تونست با موشواره (Mouse) چپ-کلید (Click) کنه روی تمثال فاصله-ترابر (Teleport Icon)..." هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر در جهل خود دست و پا می زد.

85 مایل اینطرفتر، در مزرعه، (توضیح بیشتر: از همان راه که آمده بودیم، برنگشتیم) جابر قادری با اینکه می دانست که زنش پسرش را کشته است تا اولا محصولات درختان پشم مزرعه با خون او ترکیب شوند و دی اکسید پشم درست شود و ثانیا سر و کله ی لاشخورها پیدا شود تا بتواند به قهوگی خود بپردازد، ککش هم نگوزید و تهش در کار خودش بود چون اولاً نادره قادری قبلاً جای سر و تهش را عوض کرده بود و ثانیاً دم نداشت: زیرا اولاً از بچگی دم نداشت و ثانیاً تخمش همون دمش بود و برعکس. بنابراین به انتفای مقدم، کلاً هیچی به تخمش نبود. مثلا در حالی که شخم می زد تمام بدنش از مدفوع کبوتر پوشانده شده بود و بوی گه میداد و تخمش هم نبود.

او دست (پای راست) از کار کشید و به کلبه رفت تا چای بخورد. پخادُر خایه هایش را با هاون کوبیده بود و الآن داشت ریموت رسیور را می کوبید. و آنطور که معلوم بود بعدش می خواست کاوه را بکوبد. پخادُر داده بود عکس زیدش را روی باسنش خالکوبی کنند. تا هر وقت خواست کون خودش بگذارد به یادش بیفتد. پخادُر سه سال پیش زمانی که تازه با زیدش به هم زده بود این کار را کرده بود. آخر نمی خواست چشمش به ریخت زیدش بیفتد چون ممکن بود حشری شود و به این علت که کون خودش را نمی توانست بگذارد مشکلی پیش نمی آمد. شانسی که آورده بود این بود که زیدش تقارن افقی نداشت چون در غیر اینصورت، اگر پخادُر در آینه ی حمام کون خودش را ببیند، ممکن بود کسقاط زند و با کله برود در آینه. ولی شانس آورد که زیدش اینطور نبود. از طرفی زیدش خوب چیزی بود مثل کون خودش. و ربط قضیه همین جا بود. همچنین پخادُر دوست داشت وقتی زیدش به کون او نگاه می کند عکس خودش را در آن ببیند و حسودیش شود. همه ی اینها حاصل سه سال تفکر بی شائبه ی پخادُر بود و عقلش بیشتر کفاف نداده بود. او الآن به خاطر استفاده بیش از حد مجاز از مغزش دیوانه شده است و در تیمارستان بسر می برد. تیمارستان همان کلبه ی جابر قادری است.

To be continued…

یه حاجی بود یه گربه داشت

يه حاجي بود يه کُرّه داشت
گُنداشو خيلی دوست ميداشت
قلم و دوات خريد براش
حاجيه رفت کوفت بخوره
گوشته پريد گربه رو خورد
حاجيه زد سوسکه رو کشت
رو سنگ قبر او نشست
و ريد
آنقدر ريد
تا مغزش را هم ريد
و مرد
رو سنگ قبرش نشستند
و ريدند
آنقدر ريدند
تا مغزشان را هم ريدند
...

بیضة المعارف حاج میرزا هوشنگ خراسانی

افبی آی وارنینگ: در این مقال مطالب بیضوی و منافی عفت وجود دارد. اَی تو اون عفتت.
اگه جَـنبشو داری بوخون.






بیضة المعارف حاج میرزا هوشنگ خراسانی

بیضه: جسمی بیضوی که بسیار مهم است. در کتب دینی ارزش بیضه ی چپ، 1.5 برابر بیضه ی راست است، و در سالهای 981 و 992 ه.ش. نیز به اثبات رسیده است.

گـُـند: از زبان فولکلور خوزستان گرفته شده است که به تنهایی کاربرد ندارد و ریشه کلماتی از قبیل گـُـندو و یا گـُـندا میباشد.

گـُـندا: جمع مذکر مثنیِ مؤنثِ غایبِ گـُـند. انتساب شخص ثانی به گـُـند، دال بر علاقه و اهمیت وی به نزد شخص اول دارد.

گـُـندو: به شخصی گفته شود که بیش از 98.3% ارزش فیزیکی و معنوی او در گـُـنداش باشد.

خایه: به شخصی گویند که بسیار خایه باشد یا بسیار خایه رفتار کند.

خایه مال: خایمال، خایه مالنده، مصدر فاعلی مرکـّب مرخـّم خایه مالی؛ کسی که امری به وی ربط ندارد، که در کاربرد بصورت استفهام انکاری آید. (ر.ک. دیوان اشعار حافز ساروی. چاپ 82)

دستِ خایه: دستی در شلم که فقط متشکل از اعداد 6 الی 9 باشد.

خایه ی باقر: محلی برای حکم کردن. درصورت آمدن دستِ خایه، در صورتیکه روی خال وسط یار حکم نشود، روی آن حکم میشود.

خاگینه: خایینه، خایه گونه، نام خوراکیست که هر آدم خایه ای آنرا یاد دارد.

تخم: بیضه، گـُـند؛ بذر گیاه؛ جسم بیضوی شکلی که از ماتحت مادیان پرندگان، اورنیتورنگ و اکیدینه کشت میشود. انتساب شخص ثانی به تخم، دال بر عدم اهمیت مفرط وی دارد، و نظر باینکه تخم چپ گنجایش بیشتری (1.5 برابر راست) برای ارجاع دارد، اگر محل انتساب شخص، بتخم چپ ذکر شود هر آینه بی اهمیتی وی، بسی بیشتر است.

Copyleft: ارجاع قانون copyright به تخم چپ.

فتخ: نام بیماری بیضویست که بعلت انباشته شدنِ تخم از ارجاعات مسائل مختلف به آن، رخ میدهد.

تخمه: مؤنث تخم.

تخم چسباندن: گرخیدن. متابولیسم بدن انسان در هنگام احساس خطر بطور خودکار و آنی، تخمها را به زیر گلو منتقل میکند.

موی روی خال روی تخم چپ اسب نر پیر کر همسایه ی حافظ: چیزِ قابل صرفنظر کردن.

تخمی: معنی رایج آن، نامرغوب و آشُغال است. اما ریشه ی آن از نوعی بادمجان گرفته شده است که دارای تخمهای وافر است و تلخ.

تخمی تخمی: [همچنین بشکل تخمی نیز بکار میرود] بیضتا ً بیضا، به ناحق. گرفتن نتیجه ی فراتر از انتظار که غالبا ً بخاطر ارجاع مسائل مهم بتخم رخ میدهد.

تخم شانس: آنکه شانسش تخمی باشد. آنکه تخمی شانس آورد. از روی مفهوم جمله یکی از ایندو خواهد بود.

از تخم آوردن: نظر باینکه حضور هر تخم در موفقیت نقش دارد، به معنای تاثیر خارق العاده ی تخم، در شرایط مذبور است.

روی تخمهای خود حکم کردن: موکول کردن وظیفه ی خطیر حکم کردن به تخمها.

تخم [کاری] را داشتن: معنی رایج آن، ارجاع اعمال دشوار است بتخم. اما ریشه ی آن به سال 791 ه.ش. به جرگه ی هوشنگیه بر میگردد. گفته شده است پیروان هوشنگیه، قادر به تعویض تخم خود بودند، به این شکل که تخم مربوط به مسائل مختلف را در ردای خود، حمل میکرده و در مواقع نیاز یکی از تخم های خود را باز نموده و تخم مورد نیاز را در سرپیچ [پاتروم] آن می بستند. (ر.ک. سفرنامه ی ملا قنبرعلی شیرازی. جلد 7) بسال 981 ه.ش. بدست میرزا قاسم تخمگیر، تخمی ساخته گشت که اگر بر سرپیچ چپ بسته میشد تا 8 تخم دیگر بر آن سوار میشدند و بر سرپیچ راست 5 تخم، و پسر او یازده سال بعد، آنرا به 64 در چپ و 42 در راست ارتقا داد. پیروان این جرگه یکی پس از دیگری بعلت جراحات مختلف در ناحیه ی سرپیچهای خود، سقط شده تا اینکه بسال 1020 ه.ش. جرگه ی هوشنگیه از بین رفت.

Copyleft ~© 2008
حقوق عالی محفوظ

گه گلاسه

بفرما تازه ی تازه


 



میجیت میگه عین آیس پکه، دونه درشت و سفت، فقط گرمتره
خواستی آیس پک بخوری به یاد همین آب-گه-بستنیه بخور

شعر نو

من از تبار غربتم
از آرزوهاي محال
قصه ي ما تموم شده
با يه علامت دابل كوتيشن

به سبک اشلاخ توف فونف

یه روز لک لکه روباهه رو شام دعوت می کنه خونه. آقا لک لکه از اونجایی که خیلی آدم مادرقحبه ای بود (دقت کنید مادرش قحبه نبوده ، خودش را می گویم مادر قحبه بوده) سوپ می پزه و میریزش توی دو تا ظرف دراز و باریک. نمی دونم حالا این ظرفا رو از کجاش در آورده بوده. به هر جهت روباهه میاد میشینه سر میز و هر چی زور میزنه، پوزش نمیره توی ظرف غذا. به علل نامعلوم هم نمی تونسته سوپ رو سر بکشه. احتمالا ظرف به کف میز وصل بوده یا گوینده داستان، مخاطب را احمق فرض کرده بوده و مثل اینها.
روباهه بهش برمیخوره و میدونید بعدش چی شد؟
روباهه لک لکه رو میکشه و بعد میخوردش و با استخوناش آباژور درست میکنه. بله، رسم روزگار چنین است.