افسانه ی گامغزان - قسمت نهم

حوصلمون سر رف بس که وارنینگ دادیم
هر کی بهش بر خورد به تخمم که بهش بر خورد. چیکارش کنم خب؟

فصل نهم

سحرگاه اُسشنبه

وقتی که کمبوجیه برای آخرین بار آلارم موبایلش را یارو کرد زیر لب گفت: "بابا کون لق آمنی بوجیه و کمبوج و اون آسمون ...یش. میخاد چه غلطی بخوره." و باطری موبایلش را در آورد، کپه ی مرگش را گذاشت و خوابید. پربوجیه ی خسته، در آسمان، در حالی که به زور اخّ و تف، هر از گاهی قد یه چسی می درخشید، وقتی کم کم احساس کرد که آمنی بوجیه هم اسکول شده و قصد ندارد تصمیمی بگیرد، خودش تصمیم گرفت که تا غروب در آسمان باشد. پس همانجایی که ایستاده بود، به خواب فرو رفت و نور محیط null شد.

در کمبوج، ماهیت نور و دیده شدن اشیا مثل یک توپ و سطح رویی یک مقوا است. تصور کنید توپ را روی سطح مقوا رها میکنیم، اگر روی مقوا به سمت بالا باشد، مثل اینست که نور هست و تاریکی نیست. اگر مقوا ورچُپّه (سر و ته) باشد، یعنی نور نیست و تاریکی هست. و اگر محور عمود بر سطح مقوا موازی محور افق باشد، یعنی نه نور هست نه تاریکی، در عین حال هم نور هست و هم تاریکی.

کمبوج در وضعیت سوم قرار داشت. هیچ تاریکی و روشنی ای وجود نداشت و سایه ها نور بودند و نورها سایه. همه چیز یَگ حالت دوگانه ای داشت. جابر قادری و لاشخور آبی و سپخدر ِ hibernate شده، در کنار آتشی بودند که نورش تا بینهایت میرفت و هیچ چیزی را روشن نمیکرد. تنها چیزی که دیده میشد خود آتش بود که مثل یک سایه دیده میشد. هر از گاهی پربوجیه از خواب می پرید و یهو همه جا تاریک می شد. و سپس دوباره میخوابید و همه همان حالت را به خود میگرفتند. از دور، کاخ عموزنجیرباف، به واسطه ی مشعل های روی در و دیوارش معلوم بود.

لاشخور آبی: "الان وقتشه. کمبوجیه اینا خوابن. یه جوری باید رفت اون تو"
جابر قادری: "اون سپخدره رو بندا اینور. خودت همینجا بمون. بخوای بیای اونجا، پَر و پاچَت میگیره به اینور اونور، ریده میشه به هیکلمون"
لاشخور آبی: "بیا بگیر. فقط مثل اون تیکه ی... کجات بود؟ نصفه کونه همون... گمش نکنی"
جابر قادری: "خیالی نی. فقط این پاورش کجاشه؟"
لاشخور آبی: "دکمه نداره. باید آبی چیزی بپاشی تو صورتش!"
جابر قادری: "حله پَ ، ما رفتیم. کاری نداری؟"
لاشخور آبی: "نه قربان شما. سلام برسونید به عمو"
جابر قادری: "اگه نرسید چی؟ بذارمش توی اتان تا برسه؟"
لاشخور آبی: "نه اتان هیزه. بذارش توی کیریپتون که نجیبم هست کاریش نداره"
جابر قادری: "چطوره بذارمش تو ...؟ لا الا هه الل لاه"
لاشخور آبی: "استغفرالله. دهنتو گاز بگیر!"
جابر قادری: "دهنم پشت سرمه، دندونام بهش نمیرسه"
لاشخور آبی: "میخوای بذارش توی اتان تا برسه"
جابر قادری: "ای بابا اتان از کجام بیارم؟ متانو میگفتی باز یه چیزی"
لاشخور آبی: "همینجوری بخوای سس بگی تا فردا هم به کاخ نمیرسی"
جابر قادری: "ولی اگه بذارمم توی اتان میرسم!"
لاشخور آبی: "خودم میذارمت اگه همین حالا از جلوی چشمم خفه نشی"
جابر قادری: "اگه گفتی، اگه خفه بشم بمیرم، ارث و میراثم به کی میرسه؟"
لاشخور آبی: "به اون عمه ی ... لا الا هه الل لاه"
جابر قادری: "دهنتو گاز بگیر"
لاشخور آبی: "هه هه هه! سوختی! من دهن ندارم منقار دارم! هه هه هه!"

جابر قادری با ناراحتی فراوان، سپخدر به دوش (باسن)، به سمت نور های کاخ به راه افتاد.

To be cuntinued…

5 comments:

  1. =}} به جان خودم در شرایط طبیعی نیستی

    ReplyDelete
  2. agha in etanet kheili khoda bud. damet garm

    ReplyDelete
  3. Man tu un mesalet naghshe tup ro nafahmidam :D

    ReplyDelete
  4. un ghablie be khafanie season aye dige nabud.

    ReplyDelete